شروعِ دوباره! - تاریخ: 1395/11/4 ساعت: 4:27
به نظرم شروع همیشه سخت ترین کاره ممکنه چون آدم سردرگمه که چکارکنه... همیشه به خاطره نوشتن علاقه داشتم حتی چندتا دفترو سررسید هم نوشتم ولی نیمه کاره رهاش کردم. اما حالا با وجود همه ی اینا نمیدونم چی باعث شده دوباره اینجا یه صفحه بازکنم و بنویسم.شاید چون اینجا هیچکس منو نمیشناسه و میتونم تمام حرف هایی...
خلاصه ای از زندگی من! - تاریخ: 1395/11/4 ساعت: 4:27
شاید برای این میخوام بنویسم که گذشتمو مرور کنم.شاید سال های بعد برام جالب باشه. مدرسه ابتدایی و راهنمایی هنوزم فقط یک در با خونه ی ما فاصله داره.یه مدرسه غیرانتفاعی که هشت سال کامل توش درس خوندم.به واقع میتونم بگم هشت سال فقط زندگیم خلاصه میشد تو رفت و آمد به مدرسه و درس خوندن!کاملا بی حاشیه! اول دب...
مشخصات یک مرد خوب از نظر من! - تاریخ: 1395/11/4 ساعت: 4:27
چند وقته شبا که میخوام بخوابم یه سری خیالات فانتزی میاد تو ذهنم! خیلی برام جالبه که یه سری از این افکار و تصورات از کجا اومده! چند وقته بین دوستان و فامیل  و حتی در بیمارستان بحث راجع به ازدواج و مرد و زن مورد علاقست! خب طبیعیه یکم ذهنمو درگیر کرده باشه البته منظور از درگیری چند دقیقه قبل خوابه!!!!!...
یه حرف قشنگ! - تاریخ: 1395/11/4 ساعت: 4:27
همه چیز از یه ویروس آنفولانزای بدجنس شروع شد! بعد از تموم شدن آنفولانزا تک سرفه های مزمن همچنان ادامه داشت طوری که تمام دنده هام درد میگرفت از سرفه کردن.رفتم پیش یکی از پزشکای بیمارستان چندتا شربت داد و گفت الا و بلا که عفونت نیست تا میومدم حرف بزنم میگفت تو دانشجویی اندازه من تجربه نداری.ماهم پذیرف...
ماندگاریِ دخترعمو! - تاریخ: 1395/11/4 ساعت: 4:27
شاید نوشتن این عنوان برای این مطلب خیلی بی رحمانه باشه ولی چاره ای نیست همین به ذهنم رسید. قضیه از این قراره که پنجشنبه هفته قبل مامان جان هرسه تا عمورو به صرف ناهار و شام دعوت کردن.اون روز فهمیدیم چاه خونه ی عمواینا ریزش پیدا کرده و حسابی همشونو ریخته بهم.طوری که وقتی کارشناس اوضاع چاهو دیده گفته خ...
یک ناهنجاری اجتماعی در خیابانِ انقلاب - تاریخ: 1395/11/4 ساعت: 4:27
تقریبا چند روز پیش بود که من به اتفاق پدر و خواهر گرامی به خیابان انقلاب تهران مراجعت نموده جهت خرید کتاب ...البته برای من و پدر خواهر فقط به صورت نمادین مارو همراهی کردن. در راهه بازگشت به اولین چراغ راهنمایی که تازه سبز شده بود رسیدیم ولی افسر اومد جلوی ماشین های خط اولِ پشت خطوط رو گرفت تا تقاطع ...
برون ریزی فکری!. - تاریخ: 1395/11/4 ساعت: 4:27
میخواستم راجع به سالگرد بابا بزرگه بنویسم که نشد!وقت نکردم.البته واقعا نیاز به یه برون ریزی داشتم.و به نظرم زدن این وبلاگ واقعا کار خوبی بود. هرسال یک بهمن و سه اسفند به ترتیب سال بابابزرگه و مامان بزرگه است. حتی دیگه حساب سالایی که از نبودنشون میگذره از دست هممون در رفته. سال بابابزرگه درواقع باید ...
دردِ لحظه رو کسی میفهمه که منتظر میمونه! - تاریخ: 1395/11/4 ساعت: 4:27
 روی تخت سی سی یو آروم خوابیده انگار اصلا توی این دنیا نیست... به چشمای مادرش نگاه میکنم انگار دیگه هیچی برای از دست دادن نداره... بغض میکنه...چندتا قطره اشک از چشمای مهربونش میچکه... این دی ام دی(دیستروفی ماهیچه ای دوشن)لعنتی! به جسم خمیده ی پسرک جوان نگاه میکنم و به صورت آرام و زیبایش... دو پسر از...
من و کفشای پاشنه بلند... - تاریخ: 1395/11/4 ساعت: 4:27
از بیمارستان میام خونه.اینقدر بخاطر آتش نشانا بهم ریختم که حتی ناهارم نمیخورم.خانواده عمو همچنان خونه ماهستن.یکم میشینم پیششون ومیرم بالا تو اتاقم.نه میتونم بخوابم نه کتاب بخونم! یکی از آتش نشانا هم شهری ماست و پدرم میشناستش...عکسشو میبینم حالم بدتر میشه. نمیدونم چرا اینقدر آسیب پذیر شدم.درسته این م...
دلم پُر بود! - تاریخ: 1395/11/4 ساعت: 4:27
ساعت چهار صبح در اورژانس به سر میبردیم که مادر یکی از مریض های تصادفی درحالی که گریه میکرد از در اورژانس اومد تو.دوستای این پسر جوون تصادفی به مامانش خبر داده بودن که بیاد.پسرش با ماشین تصادف کرده بود و سرش و دنده هاش شکسته بود. معیار زیبا بودن از نظر هرکس کاملا متفاوته.من کلا آدم ظاهر بینی نیستم یع...